کلایو تکرار کرد: «دختر دوست‌داشتنی.»
وقتی مالی وسط نمایش وانمود کرده بود سیبی را گاز می‌زند، صاف به او خیره شده بود و حین جویدن، لبخند زده بود، درحالی که یک دستش را طوری به کمر گذاشته بود که انگار داشت ادای یک زن خراب را درمی‌آورد. کلایو فکر کرده بود این یک نشانه است، آن‌طور که مالی به او خیره مانده بود، و اشتباه هم نمی‌کرد، آوریل همان سال با هم بودند. مالی اثاثش را به استودیوی خیابان ساوث کنسینگتن آورد و تمام تابستان ماند. تقریباً همان زمانی بود که ستون رستورانش درروزنامه داشت می‌گرفت و در تلویزیون، راهنمای میشلسن را به عنوان " کیچ آشپزی" محکوم کرده بود. هم‌زمان با اولین موفقیت کلایو؛ اجرای " واریاسیون‌های ارکسترال " در فستیوال‌ هال برای بار دوم. مالی شاید تغییر نکرده بود، ولی خودش چرا. بعد از گذشت ده سال این‌قدر یاد گرفته بود که بگذارد مالی چیزی یادش بدهد. او همیشه جزء دار و دسته‌ی پتک و سندان بود. مالی مخفی‌کاری را یادش داد، نیاز گاه و بی‌گاه به سکون. بی‌حرکت دراز بکش، این‌جوری، به من نگاه کن، خوب نگاهم کن. ما یک بمب ساعتی هستیم. او تقریباً سی سالش بود، با استانداردهای امروزی دیررس محسوب می‌شد. وقتی مالی جایی برای خودش پیدا کرد و چمدان‌هایش را بست، کلایو از او درخواست ازدواج کرد. مالی در گوشش خواند: «مرد با زن عروسی کرد تا نرود، حالا زن تمام روز هست.» حق با مالی بود، چون وقتی رفت، کلایو در تنهایی خوش‌بخت‌تر از همیشه بود در عرض یک ماه، سه ترانه‌ی پاییزی نوشت.

آمستردام، نوشته‌ی یان مک‌یوون، ترجمه‌ی میلاد ذکریا، نشر افق، چاپ اول ۱۳۹۱، قیمت ۸۲۰۰ تومان